چه قدر کوچه های خلوت بامدادی را

خیس گریه رفتم و در غم غروب باز آمدم.

من می دانستم تو از میان روشن ترین رؤیاهای روزگار

تنها ترانه های ساده ی مرا برگزیده ای

چرا که من هنوز هم خسته ترین برادر همین سادگانِ زمینم، ری را !

هر بار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد

مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند

همانجا در سایه سار گریه و بابونه

عطر تورا از باغ پروانه به خواب کودکان خود می خواندند.

 

مردمان می فهمند

مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند

مردمان دیری ست که از راز واژگان ساده ی من

به معنای بعضی از آوازها رسیده اند.

رازی دارد این سادگی ،

این است رؤیا

معلوم است که بعد از نامه ها

مرا آوازی از تحمل اوقات گریه آموخته اند.

 

کجا می روی حالا؟!

بیا، هنوز تا کشف نشانی آن کوچه

حرف بسیار و

وقت اندک و

آسمان هم که بارانی ست!

اصلاً فرض که مردمان هنوز درخوابند،

فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید ،

فرض که بعضی از اینجا دور،

حتی نان از سفره و کلمه از کتاب،

شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند،

با رؤیاهامان چه می کنند؟!

سیدعلی صالحی / نامه ها

 

این مطلب اخرین پست عطا افشاری است خبرنگاری که غریبانه از بین ما رفت ...

روحش شاد و یادش گرامی باد.